تبليغاتX
یادداشت های جهنمی

گم شده بودم، سردرگم و گیج و منگ فقط می‌دویدم. اتاق‌های تو در تو، راهروهای پیچ در پیچ و... یک کسی یا یک چیزی من رو ترسونده بود نمی‌دونم چی بود! فقط از دستش فرار می‌کردم دنبال یک خروجی بودم یک جایی که بتونم از این ساختمان عجیب و لعنتی در بیام بیرون.
وسط یک راهرو تنگ و دراز یک دفعه در اتاقی باز شد یک نفر _ شاید یک آدم _ جلویم را گرفت کمی دورتر قیافه آدم‌ها رو داشت ولی هر چی نزدیک می‌شدم قیافه‌اش سیاه می‌شد گوشت صورتش می‌ریخت و زشت و متعفن می‌شد وقتی کاملا روبرویش ایستادم تبدیل به یک گرد و غبار وحشتناک شد که هیئت ظاهری یک آدم رو داشت ولی خیلی زشت بود.... با تمام قوا، با هر چی در توان داشتم فرار کردم به هر دری می‌رسیدم دستگیره در رو می‌چرخوندم و وارد اتاق یا راهرو دیگه‌ای می‌شدم اون موجود عجیب هم دنبالم بود. تا اینکه یک دفعه وارد یک سالن بزرگی شدم با یک استخر بزرگ داخلش ...

..............................................................

استخر بزرگی بود چند نفر داخل استخر بودند و یک عده‌ای هم بیرون، همه اون‌ها زن بودند زن‌های زیبایی بودند یا شاید من در بدو ورودم اینطوری دیدم! لخت و برهنه مشغول یک کاری بودند اما شنا نمی‌کردند اون‌هایی که بیرون بودند نفهمیدم چی کار می‌کنند اما اون‌هایی که داخل آب بودند یکیشون به کمرش لنگ بسته بود و کنار استخر نیم خیز بود و اون یکی هم مثل یک جنازه روی آب شناور بود انگار طاق‌باز روی آب دراز کشیده بود اون زن لنگ بسته با تیغ‌هایی که دستش داشت چشم‌های اون زن شناور در آب رو از کاسه چشمش درمی‌آورد و همینطور اجزاء دیگر صورتش را، خیلی دقیق می‌برید و داخل یک سینی شناور روی آب می‌گذاشت ...
رفتم جلوتر تا اینکه متوجه حضورم شدند زنی که لنگ بسته بود به طرفم اومد هر چی نزدیک‌تر می‌شد قیافه‌اش عوض می‌شد تا اینکه مثل قبلی، چهره‌اش سیاه شد و گوشت صورتش ریخت ... دستش رو طرف من دراز کرد اما دست نبود توده‌ای از هوای سیاه و متعفن بود که مثل یک گردباد به طرفت بیاد.............من باز هم شروع به فرار کردم دیگه تنها اون زن لنگ بسته نبود! باقی زن‌ها هم با همان شکل و شمایل به طرفم هجوم آوردند حتی اون زنی که مثل یک جنازه روی آب شناور بود طرفم اومد یک سینی دستش داشت که چشم هاش، لب هاش و دیگر اجزاء صورتش توی اون بود این یکی خیلی زشت‌تر از بقیه بود .......

...............................................................

از یک در دیگه‌ای در انتهای این سالن خارج شدم اومدم در دیگه‌ای رو باز کنم که بخار روی شیشه در، میخکوبم کرد این در برخلاف درهای دیگه ، یک قسمت شیشه‌ای داشت که می‌شد داخل اتاق رو دید من سریع دستم رو از رو دستگیره برداشتم بخار رو شیشه جمع بود اما می‌شد ازدحام همان موجودات عجیب و غریب رو پشت در دید ........ طرف در دیگه‌ای رفتم............ دستگیره در رو چرخوندم و وارد شدم ...

...............................................................

یک سالن خیلی بزرگ، دقیقا شبیه یک آمفی تئاتر بود، صندلی‌ها از بالا تا پایین به صورت اوریپ چیده شده بودند چند نفر اون پایین کنار «سن» ایستاده بودند و چند نفر هم بالا، روی صندلی به این پایینی‌ها نگاه می‌کردند مثل این که مراسمی داشتند سرگرم کار خودشون بودند و سالن رو آماده می‌کردند، نفس راحتی کشیدم آهسته از پله‌ها پایین ‌اومدم تا کنار «سن» ایستادم اونهایی که داخل سالن مشغول کار بودند متوجه حضورم شده بودند اما من از ترسم به اون‌ها توجه نمی‌کردم  ....... اما وقتی پایین رسیدم، و از نزدیک اون‌ها رو دیدم فهمیدم  این‌ها هم مثل قبلی‌ها فقط شبیه آدم‌اند دیگه کلافه شده بودم این بار فرار نکردم بالای سن رفتم .

اون چند نفر با تعجب به من نگاه می‌کردند یکی از اون‌ها با یک حالت دلخوری گفت: تو چی برای گفتن داری که رفتی اون بالا ؟ بعد رو کرد به بقیه و گفت این آدم مریضه! نمی‌تونه حرفی بزنه تا میاد چیزی بگه قاطی میکنه یک مشت چرند و پرند تحویلت میده!

من چشمام رو بستم  و شروع کردم به حرف زدن........
«تعیین مرز واقعیت از توهم خیلی مشکله .......... اما چیزی که اهمیت داره اینه؛ باید واقعیت رو واقعیت دونست و توهم رو توهم و در مورد هیچ کدوم نباید افراط و یا تفریط کرد من دچار توهم شدم من در شک و تردیدهایم نسبت به واقعیت افراط کردم تا حدی که نتونستم از توهم نجات پیدا کنم نتونستم وارد حریم حقیقت بشم من ..........»
توی حرف‌هایی که می‌زدم در واقع داشتم اون چیزی‌هایی رو که دیده بودم و ازش ترسیده بودم ، انکار می‌کردم شاید توی اون لحظه، تنها راهی که به نظرم رسیده بود تا از این کابوس نجات پیدا بکنم انکار بود انکار اون چیزهایی که دیده بودم و ازش رنجیده بودم .......... همین که حرف‌هایم تمام شد جمعیت کمی که روی صندلی‌ها نشسته بودند و اون افرادی هم که پایین جلوی سن بودند، شروع کردند به دست زدن و من هم همراه با اون‌ها شروع کردم به دست زدن و از سن پایین اومدم و به طرف در، بالا رفتم وقتی از بین اون‌ها رد می‌شدم سعی می‌کردم خودم رو عادی و خونسرد نشان بدهم ولی می‌دیدم قیافه‌هایی رو که تغییر می‌کرد سیاه می‌شد و گوشت صورت‌ها می‌ریخت و ... اما علاوه بر این‌ها این دفعه یک جور پوزخند تحقیرآمیز هم روی لب‌هاشون بود من بی‌تفاوت بودم و ظاهرا خونسرد، آرام به طرف در  می‌رفتم .... تا این که یکدفعه چشم‌هایم را باز کردم  سرم رو بلند کردم و  نشستم خواب بودم یعنی واقعا خواب دیده بودم!!.............................


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 2 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 


«من معتقدم آقای ... در نحوه عملکرد خود خصوصا در دوره دوم ریاست جمهوری دچار نوعی حالت ... شده است و هر چه جلوتر می‌رویم این حالت ... افزایش پیدا می‌کند بیچاره مردم حتی در ضرورتی‌ترین نیازهای طبیعی زندگی‌شان می‌بایست همچون ... به دستان نامبارک این آقای ... چشم بدوزند و از آینده ......»

سانسور از جهاتی شبیه مواد افیونی است همانطور که مواد مخدر در یک مقطع زمانی هر چند کوتاهی با ایجاد نوعی لذت وهمی موجبات تفریح استعمال کننده‌های آن را فراهم می‌کند تقریبا سانسور هم در برخی اوقات چنین کارکردی را با صاحبان سانسور دارد!
البته مطلق سانسور پدیده مذمومی نیست در میان مستبدترین حاکمان سیاسی تا آزادترین نظام‌های سیاسی بالاخره نوعی سانسور وجود دارد تفاوت در شدت و ضعف اِعمال قوانین سانسور و در جهت‌گیری و غایت آن است. بنابراین به طور مطلق نمی‌توان از سانسور چشم پوشی کرد.
 در این نوشتار مساله اصلی ما همین حدود و ثغور قوانین سانسور است چگونه این حدود و ثغور مشخص می‌شود؟ خوب می‌دانید و حتی اطمینان دارم  طعم تلخ برخوردهای سلیقه‌ای سانسورچی‌ها را در داخل کشور خودمان چشیده‌اید!! در فضای مطبوعات کشورمان، در حوزه نشر و کتاب، در سر کلاس، اینترنت، سینما و...
اگر بگوییم در حوزه سانسور مجموعه‌ی مدون و مشخصی از قوانین کاربردی و صریح نداریم، سخنی به گزافه نگفته‌ایم و اگر بگوییم با آمد و شدهای دولت‌ها و جریان‌های سیاسی در داخل کشور، تغییر سیاست‌های 180 درجه‌ای در میان مسئولین مشاهده نموده‌ایم، باز هم اغراق نکرده‌ایم!!
مسئولیت این امور به عهده کیست؟ گاها سانسورچی‌ها موجوداتی عقده‌ای، کم‌بین، مریض(سایکوپات سادیک) و... هستند و البته گاهی اوقات هم سانسورچی بینوا یک آدم معمولی است ولی به خاطر ابهام در قوانین سانسور موجود در کشور مجبور می‌شود با روی کار آمدن جریان‌های سیاسی مختلف به تفسیر قوانین دست بزند یعنی اگر جریان حاکم سعه صدر بیشتری نشان دهد، متعاقبا او هم با مدیریت و نوعی مدارا قوانین را اجرا می‌کند و اما اگر جریان حاکم ...
بگذریم ... تا همین حد کافی است ولی صرف نظر از حرف‌هایی که زدیم مساله‌های مهم‌تری هم وجود دارد به عنوان مثال تا کی سانسور می‌تواند اهداف سانسورچی و یا اربابان سانسور را محقق کند؟!
فردی که اعتیاد به نوعی مواد مخدر دارد با گذر زمان بدن وی به آن ماده افیونی عادت می‌کند و  لذت و نئشه‌گی مطلوب را به او نمی‌دهد بنابراین به مواد افیونی قوی‌تری رو می‌آورد و همین طور دوباره بدن به آن ماده عادت می‌کند و باز هم ...
سانسور اگر در حد سانسور باقی بماند حکم همان ماده افیونی را دارد و اگر کسی صرفا متوسل به سانسور شود، به تدریج دامنه سانسور را تنگ‌تر خواهد کرد چون هر چه سانسورچی جلو می‌رود مخالفین و معترضین با ادبیاتی زیرزمینی و غیرمستقیم انتقاد خودشان را طرح خواهند کرد و باز سانسورچی بیچاره حلقه سانسور را تنگ‌تر می‌کند تا جایی که نوعی استبداد سیاه حاکم می‌شود و ....
صاحبان سانسور و یا اربابان سانسور در غالب نقاط دنیا کم و بیش به این نتیجه رسیدند که استفاده از این حربه برای مدیریت اجتماع دیگر کارآیی سابق را ندارد و حداقل برای استمرار موجودیت سیاسی خود و در نگاه خوشبینانه برای تحقق اهداف خداپسندانه‌شان!! می‌بایست از ابزارها و راهکارهای جدیدتری استفاده کنند آگاهی مردم نسبت به گذشته بیشتر شده دیگر نمی‌توان با حربه‌های تاریخ مصرف گذشته افکار عمومی را اداره کرد.
مدیریت اجتماع حتی اگر به منظور استمرار حیات سیاسی یک دیکتاتور و یک حاکم مستبد باشد بازهم باید با دانش و ابزارهای پیشرفته‌تری افکار عمومی را مدیریت کند حالا اگر شما به دنبال تحقق یک نظام دینی و تحقق عدالت اجتماعی و مدینه فاضله ادیان هستید، وظیفه‌تان به مراتب سنگین‌تر هست مگر اینکه هدف چیز دیگری باشد به قول شاعر مقصود تویی(قدرت و ثروت) کعبه و بتخانه بهانه!!...............

نتیجه گیری

من مخالف سانسور نیستم و تا حدی آن را می‌پذیرم و حتی معقتدم نوعی خودسانسوری هم بین خودمان رایج است یعنی اگر نیروی الزام کننده‌ای از بیرون نباشد ما در درون خودمان نیروهایی داریم که چنین الزامی را بر روی رفتارمان داشته باشند. پس مساله در بود یا نبود سانسور نیست مساله اصلی در حدود و ثغور سانسور است. و اینکه سانسور به تنهایی هیچ دردی را درمان نمی‌کند و می‌بایست به راهکارهای دیگری اندیشید تا به کرامت و عزت نفس مردم هم لطمه‌ای نزند.
من متنفرم از اینکه کس دیگری به جای من بیندیشد! و یا یک فردی عقاید و باورهای شخصی خودش را به جمع کثیری تحمیل کند! متنفرم از سعادت زورکی! پیامبران مبعوث شدند تا انسان‌ها با اراده و اختیار خودشان و در کمال آگاهی در مسیر سعادت حرکت کنند، اما من متنفرم از اینکه  کسی به زور و با تحقیر کردن من بخواهد مرا یا امثال مرا به حرکت وادارد پس مرده شور بهشت زورکی شما را ببرد.
جامعه همچون یک گله گوسفند نیست تا هر طور خواستیم و به هر مسیری که دلمان خواست برانیمش .........


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط رهگذر  | 

مطمئنا داستان دن‌کیشوت و حماسه‌آفرینی‌های خیالی‌اش را شنیده‌اید، اما چطور شد به فکر این داستان افتادم؟! ماجرا از این قرار است که در وب‌گردی‌های اخیر این جانب، از اعماق زیر زمین خانه‌مان و به پهنای عریض و طویل اینترنت دیال‌آپ ایرانی با کلی مشقت و سختی وارد حریم وب‌نویسان معظم شدم، منتها این بار به سراغ افرادی رفتم که به فکر اصلاح باورهای دینی مردم‌اند و کلی این فکر و اندیشه، آن‌ها را به خون دل‌خوری و غصه خوردن برای مردم واداشته است. نمی‌دانم تا چه اندازه از جریان «رفرماسیون یا رفرمیزم» مارتین لوتر آشنایی دارید، به هر حال دوست عزیزم مارتین لوتر در مقطعی از این تاریخ آبکی بشریت به فکر تصحیح باورهای دینی افتاد و بعد در اروپای آن زمان گرد و غباری کرد که مگو و مپرس ... من کاری به لوتی جون ندارم اصلا موضوع بحثم چیز دیگه‌ای هست منتها دو پاراگراف بالا تو ذهنتون باشه تا براتون بگم تو این وب‌گردی اخیر چی دیدم. در ایران و در فضای سایبر و در این پیچ و تاب‌های تارنماها، به آدم‌های حقیقی و مجازی زیادی برمی‌خوری که مثل داستان دن‌کیشوت به دنبال خلق حماسه‌اند منتها این بار در میدان باورهای دینی و به امید اصلاح باورهای خرافی خلایق! گویا مارتین لوتر زره و کلاه‌خودِ دن کیشوت را به تن کرده و به دنبال دیو و ددهای خرافی است و چه دیدنی است وقتی که خونین و مالین از میدان نبرد خیالی‌اش باز می‌گردد و چه احساس رضایت خاطری به او دست می‌دهد!! باور کنید به هیچ وجه اغراق نمی‌کنم، در میان نوشته‌های شبه انتقادی این گروه نسبت به باورهای دینی حرف‌های عجیب و غریببی مشاهده می‌شود و ذهن آدم درمانده می‌ماند از این همه کیاست و ذکاوت ملوکانه!! مرز بین خرافه از واقعیت چیست؟ آخه تا وقتی هنوز نمی‌دانیم خرافه چیست و یا وقتی طریقه‌ی تحصیل واقعیت را نمی‌دانیم مگر مرض داریم الکی افاضه و افاده کنیم؟!! حالا اگر چیزی با عقل تو سازگار نشد، میشه خرافه؟!! زهی خیال باطل...
باورهای ما آدم‌ها سه دسته است:
 الف)خرد پذیر
 ب)خرد ستیز
 ج)خرد گریز
دسته اول باورهایی‌اند که به نفع آن‌ها دلیل عقلی داریم و عقل هم می‌فهمد و هم می‌تواند استدلال کند. دسته دوم باورهایی‌اند که عقل می‌فهمد و بر علیه ‌آن باور می‌تواند دلیل بیاورد. دسته سوم باورهایی‌اند که عقل می‌فهمد ولی نه به نفع و نه به ضرر آن باور، نمی‌تواند دلیلی بیاورد. از بین سه دسته باورهای فوق اگر باوری در دین وجود داشته باشد و از سنخ باورهای دسته دوم باشد، در آن صورت می‌توان گفت، خرافه است و وجود خارجی ندارد ولی اگر از سنخ باورهای دسته سوم بود چطور؟
در میان باورهای دینی اگر باوری از سنخ باورهای دسته سوم وجود داشته باشد، دیگر عقل به تنهایی نمی‌تواند قضاوت کند و حتی گاهی اصلا مجاز نیست قضاوت کند!! حالا تا وقتی شما تکلیف دسته سوم را مشخص نکردید روی چه حسابی به هر باوری حمله می‌کنید حالا تاکید من تنها روی باورهای دینی نیست بلکه هر نوع باوری را دربر می‌گیرد. افرادی که به دین به عنوان یک منبع معتبر معرفتی باور دارند تکلیفشان با باورهای دسته سوم تا حدودی روشن است اما اگر کسی چنین منبعی را نپذیرد اساسا حق ندارد، در مورد آن‌ باورها اظهار نظر بکند چون نه دلیلی بر رد و نه دلیلی بر پذیرش آن دارد. اخلاق باور، اقتضاء می‌کند هر کسی متناسب با دلایلی که بر علیه یا به نفع یک باوری دارد، متناسب با آن التزام عملی از خود نشان دهد. اگر کسی باورهایش از سنخ دسته سوم بود، اخلاق باور اقتضاء می‌کند، باور به صورت تعلیق درآید و ظهور و بروز خارجی نداشته باشد و یا اگر کسی چنین باوری داشته باشد و شما بخواهید او را نقد کنید تنها کاری که می‌توانید بکنید تذکر همین نکته به اوست. با توجه به آنچه گفتیم و شما امیدوارم شنیده باشید، یک نیم نگاهی به خودمان کنیم و ببینیم تا چه اندازه در این انتقادهایمان محق هستیم و تا چه اندازه خیال پردازی می‌کنیم. آزاد اندیش بودن خوب است ولی قواعد و اصولی دارد و با ادا و اطوار درست نمی‌شود، گاهی اوقات افرادی را می‌بینی که به همه چیز و همه کس حمله می‌کنند و با توهین و شکستن حرمت و قداست فرد یا باوری، تظاهر به اهل فکر و اندیشه بودن می‌کنند ولی در مقابل و در یک واکنشی احساسی، خودشان و نزدیکانشان را در حد یک «بت بزرگ» باد می‌کنند و انتظار دارند همه در برابر آن‌ها سر تعظیم فرو بیاورند!!
برای ایستادن به جای پای محکمی نیاز است و برای به راه افتادن هدفی باید تعریف کرد و برای دویدن عزم و همتی جدی باید داشت اما اگر جای پایمان بی‌ثبات و متزلزل بود و اگر هدف‌مان ارضای احساسات زودگذر سطحی‌مان والبته اگر همت‌مان هم به کوچکی دلمان باشد در آن صورت هیچ چیزی عایدمان نمی‌شود................ناتمام
+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رهگذر  | 


«ماجرای تصمیم کبری» برای هم‌نسل‌های من، خاطره‌ای آشنا از دوران دبستان است منتها داستانی ناقص و ابتر بود و نویسنده فقط به گوشه‌ای از واقعیت اشاره کرده بود حالا بعد از سال‌های نسبتا زیادی، یکی مثل من پیدا شده و می‌خواهد ادامه داستان را افشاگری کند!

ماجرا از این قرار است که وقتی کتاب «کبری» در زیر باران ماند و در اثر باران نسبتا شدیدی که خاص آن نواحی است کتاب و اوراق آن، از هم وارفت، «کبری» دچار نوعی سرکوفتگی و ناامیدی نسبت به ادامه‌ی تحصیلاتش شد در محل زندگی «کبری» هیچ چیزی بدون علت اتفاق نمی‌افتد و این مساله از نظر «کبری» نوعی نشانه و نوعی هشدار تلقی شد.

 خلاصه این که همین مساله باعث شد «کبری» درس و کتاب را رها کند و به فراگیری مهارت‌های خاص خانه‌داری مشغول شود و در این مساله هم از تجربیات تمام افراد ذی‌نفوذ محل زندگی خود، استفاده‌های وافر و شایانی برد او با شرکت در نشست‌های تخصصی پا‌ک کردن سبزی و برخی مراسم‌های نیمه محرمانه همچون برپایی سفره‌های نذری و... توانست در مدت کوتاهی همه عقب افتادگی‌های خود را در امور زنانه فرا بگیرد، خب شما خودتان می‌دانید، علت این عقب افتادگی‌‌ها چیزی نبود جز درس خواندن «کبری»، و حالا به مدد آن بارقه الهی، کبری، تصمیم کبرایی گرفته بود تا دیگر در امور زائد و حشو وقت خود را صرف نکند.

مدتی گذشت و کبری تمام فنون و مهارت‌های خاص زنانه را فرا گرفت تا این که در یک روز گرم تابستانی پسر همسایه یعنی اکبر آقا به اتفاق پدر و مادر خود به خواستگاری کبری آمدند. ازدواج با اکبر آقا دومین تصمیم کبرای «کبری» بود و با این تصمیم یکبار دیگر زندگی خود را متحول نمود.

اکبر آقا شوهر کبری، از عناصر ذی‌نفوذ محل به شمار می‌رفت و در فعالیت‌های خداپسندانه شرکت می‌کرد اکبر آقا درس خوانده بود اما خوب می‌دانست از درس و کتاب چیزی عاید او نخواهد شد به خاطر همین وارد کارهای خداپسندانه شد همچون عضویت در شورای محل و فعالیت به نفع حزب حاکم محل و دفاع از ارزش‌های خاص و خداپسندانه فلان حزب محل و....

تا اینکه خداوند به زندگی این دو زوج خوشبخت نظر لطفی کرد و حالا آن‌ها در محل برو و بیایی برای خود پیدا کردند و از قبل اینگونه فعالیت‌های خداپسندانه مال و اموال خوبی بدست آورده‌اند و تا جایی که من اطلاع دارم بخش زیادی را هم خداوند برای روز قیامت آن‌ها، و قبر و برزخشان ذخیره نموده، تا در آنجا هم این بندگان خوب خدا به زحمت نیفتند.

کبری، دیگر آن دختر ساده نبود حالا لباس‌های فاخر می‌پوشید و از زیورآلات گران‌بها استفاده می‌کرد و مراسم‌هایی در جهت ترویج ارزش‌های دینی برگزار می‌کرد مثلا سفره حضرت عباس پهن می‌کرد به چه بزرگی!! و بعد با همان لباس‌های فاخر وارد مجلس می‌شد، اهل محل اتفاق نظر داشتند که «کبری» یک شخصیت نظر کرده و خاصی دارد و از طرف موجوداتی فرا زمینی مورد حمایت قرار می‌گیرد. اینکه می‌گویم همه اهل محل اتفاق نظر دارند شما نباید ذره‌ای تردید بخود راه دهید! چون یکدفعه یک نفر از زنان فامیل - او هم در کارهای خداپسندانه بود - در این مساله شک کرد و خواست با کبری مختصر رقابتی کند او ماشین لوکس همسر و برخی از زیورآلات خود را با خود به مجلس و مهمانی کبری آورد، و بعد چشمتان روز بعد نبیند ....

کبری زن دلسوزی هم بود و از همه مهمتر تاجایی که می‌توانست از امر و به معروف و نهی از منکر هم کوتاهی نمی‌کرد. در نزدیکی خانه‌ی آن‌ها زن جوانی بود که با وجود مشقت‌ها و سختی‌های طاقت‌فرسای زندگی تلاش می‌کرد درس بخواند و تحصیلات خود را ادامه بدهد کبری وقتی با او برخورد می‌کرد دلش برای او می‌سوخت و می‌خواست به او بفهماند: «مسیر زندگی‌اش را غلط انتخاب نموده، هوش و ذکاوت در سوزاندن فسفر و استفاده از سلول‌های خاکستری مغز نیست! بلکه آدم باهوش آدمی است که در عین آک و بی‌مصرف ماندن مغزش به تمام خواسته‌هایش برسد»، و البته این مساله‌ای بود که زن همسایه نمی‌فهمید و کبری خیلی دلش برای او می‌سوخت.  

وضع مالی کبری و اکبر تا اندازه‌ای خوب شد که دیگر کبری در خانه کار نمی‌کرد و کلفت‌های زیادی در خانه داشت و حتی اکبر و کبری، به یمن و برکت این بهبود P.H.D خود را هم خریداری کردند و حالا آن‌ها در کنفرانس‌های بین‌المللی شرکت می‌کردند و کبری در مورد رازها و اسرار تصمیم کبرای خود صحبت می‌کرد و حتی مستندی هم تحت همین عنوان تولید و بین مردم توزیع شد، مطمئنا دست شما هم رسیده است.

الان حال و روز کبری خیلی خوب است و تنها رنجش خاطری که کبری دارد از دو مساله آزار دهنده است: یکی نوع کارهای خداپسندانه‌ی اکبرآقا در مورد زن‌های جوان است اکبرآقا مدتی است خرجی خانه‌ی زن‌های زیبای محل را می‌دهد و این کار خداپسندانه باعث می‌شود کمتر به خانه بیاید.

و دومین مساله؛ کبری نگران دوام و بقا حزب حاکم است اگر روزی بیاید که... کبری لب‌هایش را می‌گزد و چند بار اذکار خاص استعاذه را می‌خواند.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 8 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 


استبداد یک ویژگی منفی و غیرقابل دفاع است و هر فردی در رفتار یا باورهایش چنین رذیلتی را داشته باشد از طرف دوستانش طرد و منزوی می‌شود، آزادی، میل و گرایشی طبیعی در وجود انسان‌ها است و کسی نمی‌تواند ضرورت این مساله را انکار کند.
با این وجود، گاهی اوقات با عنوان دفاع از آزادی فکر و اندیشه، آن چنان رفتار مستبدانه‌ای از خود بروز می‌دهیم که تعجب همه را برمی‌انگیزیم! مساله وقتی جالب‌تر می‌شود که توجه کنیم این گونه برخوردها ذیل عنوان آزاداندیشی، خوش‌فکری، خلاقیت، مدرن بودن، روشنفکری، ... و خیلی واژه‌های قشنگ و دهن پرکن دیگر اتفاق می‌افتد!!
به عنوان مثال؛ از یک رفتار خشن و زشتی در اجتماع انتقاد می‌کنیم ولی در مقابل فردی که مستندات و دلایل ما را می‌خواهد با رفتار زشت و شرم‌آوری، به توهین و فحاشی رو می‌آوریم چون به نظر این گونه افراد قداست مساله بسیار بالاست و جای چون و چرا ندارد، و پرسش از «چرایی» برابر با انکار این حقیقت و واقعیت غیرقابل انکار است!!
شب گذشته برنامه جذاب «هفت» را می‌دیدم نحوه برخورد «تهمینه میلانی» در مقابل انتقادات «مسعود فراستی» بسیار قابل تامل بود، این جور آدم‌ها(تهمینه میلانی) شخصیتا به معنای دقیق منطقی «پاردوکسیکال» هستند از یک طرف خود را مردم‌دار، آشنا با دردهای مردم و مشکلات اجتماع معرفی می‌کنند و از طرف دیگر در پس این عناوین «بت بزرگ» منیت و خودشیفتگی خودشان را بر مردم تحمیل می‌کنند، اگر مردم از اثر آن‌ها انتقاد کنند متهم به مونتاژ و مستندسازی می‌شوند و اگر تعریف و تمجید کنند، عزیز می‌شوند و ....
بحث دیشب هم شیرین بود و هم تلخ، شیرین بود چون شخصیت‌های پوشالی این گونه افراد که به عنوان دفاع از حقوق پایمال شده «زن‌ها»، به دنبال مطرح کردن خودشان هستند، چگونه در مقابل چند انتقاد ساده متلاشی می‌شوند و چهره واقعی خود را نشان می‌دهند و تلخ بود از این جهت که ما مردم و مخصوصا زن‌های اجتماع باید چشمانشان به جمال بی‌فروغ چه افرادی بدوزند تا شمه‌ای از دردهایشان بازگو شود...
«دیکتارتورهای کوچک» شاید بهترین عنوان برای وصف خصوصیات اینگونه افراد باشد، «کوچکند» چون با وجود محدود بودن قدرت و دامنه تاثیرگذاریشان به گونه‌ای دچار توهم شدند که رفتار مستبدانه‌ی خود را نمی‌بینند و حتی لحظه‌ای نمی‌اندیشند و ذره‌ای از خودانتقادی بهره‌ای ندارند تا چه رسد به تحمل انتقاد دیگران................ ناتمام


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 5 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 


سرمای بدی خوردم و همه بدنم درد میکنه! می‌پرسید به ما چه؟ خوب کمی صبر کنید هنوز که حرفم تموم نشده! میخوام بگم وقتی مریض میشم نوشتن و خوندن برام سخت میشه، می‌پرسید خب ننویس و نخون! آخه اینطور که شما فکر میکنید نیست من اگه نخونم میمیرم و اگه ننویسم میترکم، باور کنید غلو نمی‌کنم، باور نمی‌کنید! خب اصراری ندارم شاید کمی پیاز داغش رو زیاد کردم البته اصل مطلب سر جایش باقیه.
به هر حال اینو میخواستم بگم چطور میشه وقتی بدن وضعیت عادی‌اش بهم می‌خوره اینجور فکر آدم قاطی پاتی میشه؟
 وای به روزی که آدم روحش مریض بشه! یواش! آروم باشید! قصد موعظه ندارم خیلی بی‌حوصله هستید من مریضم شما بی‌تابی میکنید!
از مرض‌های روح یکیش همین «بی‌اعتمادیه»، به کی باید اعتماد کرد؟ اصلا اعتماد به کسی از جنس خود آدم کاری عاقلانه است؟ یک دفعه سفره دلت رو باز می‌کنی و هر چی توش هست درمیاری اما چه تضمینی هست که بهت خیانت نشه؟ مگه طرف مقابلت آدم نیست! پس منطقا این امکان هست که یک دفعه همه چی از بین بره و هر چی بین شما بود، نیست و نابود بشه! نه قبول ندارم، من رو به دل ارجاع ندید چون من دل ندارم یا اگه دارم حداقل مطمئنم که خیلی نازک دلم و بار سنگین اطمینان رو نمی‌تونم تحمل کنم، پس به چیز دیگه‌ای ارجاعم بدید و یا بگید چطوری دل این اندازه قوی میشه که میتونه  همچین باری رو تحمل کنه؟
امروزه آدم‌ها - و یا حداقل من اینطوری هستم – دنبال آرامش هستند دنبال اطمینان، یک چیزی به حریم آن‌ها تجاوز کرده که خیلی مضطرب هستند چی میتونه اونها رو آرام کنه؟ چی رو از دست دادند؟ اصلا چیزی داشتند؟ ...
تالاپ تالاپ صداها تو سرم اوج میگیره مریضم حالم خوب نیست برم یه مسکنی، یه چیزی، یه کوفتی پایین بدم شاید تنظیم بشه...........................نا تمام


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط رهگذر  | 


کلی با خودم ور رفتم تا راضی شدم بنویسم شاید به نوعی خواستم تا ادعای روانشناس‌ها رو عملا تجربه کنم ببینم واقعا میشه با نوشتم کمی از بار درد و رنجهایی که در زندگی متحمل میشم رو سبک کنه! من که چشمم آب نمی‌خوره، چون همین که شروع میکنی به نوشتن تازه دردت میگره چطوری بنویسی؟ بعد کلی خودگیری و خودزنی چند کلمه‌ای می‌نویسی، غصه‌ات میگیره و با خودت میگی نه!.. اونی نشد که میخواستم!
بعدشم کمی خودت رو لوس میکنی و چندتا نوشابه تنهایی براِی خودت باز میکنی و یک جوری راضی میشه که مشکل از من نیست و از «تنگنای واژه‌ها و ضیق کلام زاید همی» و در آخر هم بعد این همه نظارت‌های استصوابی که به تنهایی، خودت رو خودت داشتی، تازه یک مرض دیگری می‌افتد به جانت! «واقعا اگه کسی این مطلب رو بخونه منظور من رو میفهمه؟ یعنی واقعا اونطوری که تو ذهنم بود و الانم توی ذهن دارم یعنی اونم میفهمه؟ اگه این طوری نیست پس چطوری میفهمه؟»
اَه، اوه آدم اینجوری میشه که درمیاد، بابا اصلا نخواستم فعلا بی‌خیال.  


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط رهگذر  | 

سلام
ساکت، چه خبرته!!
یواش عزیزم، دیگه بسه
بناست از امروز بی‌سر و صدا، و بی‌نام و نشان، از ته این زیرزمین نمور و مرطوب و هوای گرفته‌ی لعنتی‌اش، صداهایی بلند بشه، منتها هنوز کمی زود صداش رو بشنوید.
 «داد کشیدن» رو دارم تمرین می‌کنم پس طبیعیه که فعلا فقط خودم این صداها رو بشنوم.
کم کم و به تدریج وقتی قوی‌تر شد به گوش شما هم میرسه، البته مشروط به اینکه گوش شنیدن داشته باشید، و مثل بقیه نخواهید سرگرم بازی بشید، حالا به هر حال بیشتر با هم آشنا خواهیم شد.
 راستی آشنایی یعنی چی؟

باور کن آشنایی و معنایش زیر سنگهای پیش داوری و خودخواهی و خودشیفتگی مخفی شده، کی دنبال آشناییه؟ دوست داشتن پیشکش! ما هنوز در حد یک اشنا هم نیستیم. اگه باور نداری پس شروع کن و امتحان کن ببین تا چه حد راه بازه!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 5 قبل از ظهر  توسط رهگذر  |