|
|
|
|
|
گم شده بودم، سردرگم و گیج و منگ فقط میدویدم. اتاقهای تو در تو، راهروهای پیچ در پیچ و... یک کسی یا یک چیزی من رو ترسونده بود نمیدونم چی بود! فقط از دستش فرار میکردم دنبال یک خروجی بودم یک جایی که بتونم از این ساختمان عجیب و لعنتی در بیام بیرون. .............................................................. استخر بزرگی بود چند نفر داخل استخر بودند و یک عدهای هم بیرون، همه اونها زن بودند زنهای زیبایی بودند یا شاید من در بدو ورودم اینطوری دیدم! لخت و برهنه مشغول یک کاری بودند اما شنا نمیکردند اونهایی که بیرون بودند نفهمیدم چی کار میکنند اما اونهایی که داخل آب بودند یکیشون به کمرش لنگ بسته بود و کنار استخر نیم خیز بود و اون یکی هم مثل یک جنازه روی آب شناور بود انگار طاقباز روی آب دراز کشیده بود اون زن لنگ بسته با تیغهایی که دستش داشت چشمهای اون زن شناور در آب رو از کاسه چشمش درمیآورد و همینطور اجزاء دیگر صورتش را، خیلی دقیق میبرید و داخل یک سینی شناور روی آب میگذاشت ... ............................................................... از یک در دیگهای در انتهای این سالن خارج شدم اومدم در دیگهای رو باز کنم که بخار روی شیشه در، میخکوبم کرد این در برخلاف درهای دیگه ، یک قسمت شیشهای داشت که میشد داخل اتاق رو دید من سریع دستم رو از رو دستگیره برداشتم بخار رو شیشه جمع بود اما میشد ازدحام همان موجودات عجیب و غریب رو پشت در دید ........ طرف در دیگهای رفتم............ دستگیره در رو چرخوندم و وارد شدم ... ............................................................... یک سالن خیلی بزرگ، دقیقا شبیه یک آمفی تئاتر بود، صندلیها از بالا تا پایین به صورت اوریپ چیده شده بودند چند نفر اون پایین کنار «سن» ایستاده بودند و چند نفر هم بالا، روی صندلی به این پایینیها نگاه میکردند مثل این که مراسمی داشتند سرگرم کار خودشون بودند و سالن رو آماده میکردند، نفس راحتی کشیدم آهسته از پلهها پایین اومدم تا کنار «سن» ایستادم اونهایی که داخل سالن مشغول کار بودند متوجه حضورم شده بودند اما من از ترسم به اونها توجه نمیکردم ....... اما وقتی پایین رسیدم، و از نزدیک اونها رو دیدم فهمیدم اینها هم مثل قبلیها فقط شبیه آدماند دیگه کلافه شده بودم این بار فرار نکردم بالای سن رفتم . اون چند نفر با تعجب به من نگاه میکردند یکی از اونها با یک حالت دلخوری گفت: تو چی برای گفتن داری که رفتی اون بالا ؟ بعد رو کرد به بقیه و گفت این آدم مریضه! نمیتونه حرفی بزنه تا میاد چیزی بگه قاطی میکنه یک مشت چرند و پرند تحویلت میده! من چشمام رو بستم و شروع کردم به حرف زدن........ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 2 قبل از ظهر توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
نتیجه گیری من مخالف سانسور نیستم و تا حدی آن را میپذیرم و حتی معقتدم نوعی خودسانسوری هم بین خودمان رایج است یعنی اگر نیروی الزام کنندهای از بیرون نباشد ما در درون خودمان نیروهایی داریم که چنین الزامی را بر روی رفتارمان داشته باشند. پس مساله در بود یا نبود سانسور نیست مساله اصلی در حدود و ثغور سانسور است. و اینکه سانسور به تنهایی هیچ دردی را درمان نمیکند و میبایست به راهکارهای دیگری اندیشید تا به کرامت و عزت نفس مردم هم لطمهای نزند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
مطمئنا داستان دنکیشوت و حماسهآفرینیهای خیالیاش را شنیدهاید، اما چطور شد به فکر این داستان افتادم؟! ماجرا از این قرار است که در وبگردیهای اخیر این جانب، از اعماق زیر زمین خانهمان و به پهنای عریض و طویل اینترنت دیالآپ ایرانی با کلی مشقت و سختی وارد حریم وبنویسان معظم شدم، منتها این بار به سراغ افرادی رفتم که به فکر اصلاح باورهای دینی مردماند و کلی این فکر و اندیشه، آنها را به خون دلخوری و غصه خوردن برای مردم واداشته است.
نمیدانم تا چه اندازه از جریان «رفرماسیون یا رفرمیزم» مارتین لوتر آشنایی دارید، به هر حال دوست عزیزم مارتین لوتر در مقطعی از این تاریخ آبکی بشریت به فکر تصحیح باورهای دینی افتاد و بعد در اروپای آن زمان گرد و غباری کرد که مگو و مپرس ...
من کاری به لوتی جون ندارم اصلا موضوع بحثم چیز دیگهای هست منتها دو پاراگراف بالا تو ذهنتون باشه تا براتون بگم تو این وبگردی اخیر چی دیدم.
در ایران و در فضای سایبر و در این پیچ و تابهای تارنماها، به آدمهای حقیقی و مجازی زیادی برمیخوری که مثل داستان دنکیشوت به دنبال خلق حماسهاند منتها این بار در میدان باورهای دینی و به امید اصلاح باورهای خرافی خلایق! گویا مارتین لوتر زره و کلاهخودِ دن کیشوت را به تن کرده و به دنبال دیو و ددهای خرافی است و چه دیدنی است وقتی که خونین و مالین از میدان نبرد خیالیاش باز میگردد و چه احساس رضایت خاطری به او دست میدهد!!
باور کنید به هیچ وجه اغراق نمیکنم، در میان نوشتههای شبه انتقادی این گروه نسبت به باورهای دینی حرفهای عجیب و غریببی مشاهده میشود و ذهن آدم درمانده میماند از این همه کیاست و ذکاوت ملوکانه!!
مرز بین خرافه از واقعیت چیست؟ آخه تا وقتی هنوز نمیدانیم خرافه چیست و یا وقتی طریقهی تحصیل واقعیت را نمیدانیم مگر مرض داریم الکی افاضه و افاده کنیم؟!!
حالا اگر چیزی با عقل تو سازگار نشد، میشه خرافه؟!! زهی خیال باطل...
باورهای ما آدمها سه دسته است: الف)خرد پذیر ب)خرد ستیز ج)خرد گریز دسته اول باورهاییاند که به نفع آنها دلیل عقلی داریم و عقل هم میفهمد و هم میتواند استدلال کند. دسته دوم باورهاییاند که عقل میفهمد و بر علیه آن باور میتواند دلیل بیاورد. دسته سوم باورهاییاند که عقل میفهمد ولی نه به نفع و نه به ضرر آن باور، نمیتواند دلیلی بیاورد. از بین سه دسته باورهای فوق اگر باوری در دین وجود داشته باشد و از سنخ باورهای دسته دوم باشد، در آن صورت میتوان گفت، خرافه است و وجود خارجی ندارد ولی اگر از سنخ باورهای دسته سوم بود چطور؟ در میان باورهای دینی اگر باوری از سنخ باورهای دسته سوم وجود داشته باشد، دیگر عقل به تنهایی نمیتواند قضاوت کند و حتی گاهی اصلا مجاز نیست قضاوت کند!! حالا تا وقتی شما تکلیف دسته سوم را مشخص نکردید روی چه حسابی به هر باوری حمله میکنید حالا تاکید من تنها روی باورهای دینی نیست بلکه هر نوع باوری را دربر میگیرد. افرادی که به دین به عنوان یک منبع معتبر معرفتی باور دارند تکلیفشان با باورهای دسته سوم تا حدودی روشن است اما اگر کسی چنین منبعی را نپذیرد اساسا حق ندارد، در مورد آن باورها اظهار نظر بکند چون نه دلیلی بر رد و نه دلیلی بر پذیرش آن دارد. اخلاق باور، اقتضاء میکند هر کسی متناسب با دلایلی که بر علیه یا به نفع یک باوری دارد، متناسب با آن التزام عملی از خود نشان دهد. اگر کسی باورهایش از سنخ دسته سوم بود، اخلاق باور اقتضاء میکند، باور به صورت تعلیق درآید و ظهور و بروز خارجی نداشته باشد و یا اگر کسی چنین باوری داشته باشد و شما بخواهید او را نقد کنید تنها کاری که میتوانید بکنید تذکر همین نکته به اوست. با توجه به آنچه گفتیم و شما امیدوارم شنیده باشید، یک نیم نگاهی به خودمان کنیم و ببینیم تا چه اندازه در این انتقادهایمان محق هستیم و تا چه اندازه خیال پردازی میکنیم. آزاد اندیش بودن خوب است ولی قواعد و اصولی دارد و با ادا و اطوار درست نمیشود، گاهی اوقات افرادی را میبینی که به همه چیز و همه کس حمله میکنند و با توهین و شکستن حرمت و قداست فرد یا باوری، تظاهر به اهل فکر و اندیشه بودن میکنند ولی در مقابل و در یک واکنشی احساسی، خودشان و نزدیکانشان را در حد یک «بت بزرگ» باد میکنند و انتظار دارند همه در برابر آنها سر تعظیم فرو بیاورند!! برای ایستادن به جای پای محکمی نیاز است و برای به راه افتادن هدفی باید تعریف کرد و برای دویدن عزم و همتی جدی باید داشت اما اگر جای پایمان بیثبات و متزلزل بود و اگر هدفمان ارضای احساسات زودگذر سطحیمان والبته اگر همتمان هم به کوچکی دلمان باشد در آن صورت هیچ چیزی عایدمان نمیشود................ناتمام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
«ماجرای تصمیم کبری» برای همنسلهای من، خاطرهای آشنا از دوران دبستان است منتها داستانی ناقص و ابتر بود و نویسنده فقط به گوشهای از واقعیت اشاره کرده بود حالا بعد از سالهای نسبتا زیادی، یکی مثل من پیدا شده و میخواهد ادامه داستان را افشاگری کند! ماجرا از این قرار است که وقتی کتاب «کبری» در زیر باران ماند و در اثر باران نسبتا شدیدی که خاص آن نواحی است کتاب و اوراق آن، از هم وارفت، «کبری» دچار نوعی سرکوفتگی و ناامیدی نسبت به ادامهی تحصیلاتش شد در محل زندگی «کبری» هیچ چیزی بدون علت اتفاق نمیافتد و این مساله از نظر «کبری» نوعی نشانه و نوعی هشدار تلقی شد. خلاصه این که همین مساله باعث شد «کبری» درس و کتاب را رها کند و به فراگیری مهارتهای خاص خانهداری مشغول شود و در این مساله هم از تجربیات تمام افراد ذینفوذ محل زندگی خود، استفادههای وافر و شایانی برد او با شرکت در نشستهای تخصصی پاک کردن سبزی و برخی مراسمهای نیمه محرمانه همچون برپایی سفرههای نذری و... توانست در مدت کوتاهی همه عقب افتادگیهای خود را در امور زنانه فرا بگیرد، خب شما خودتان میدانید، علت این عقب افتادگیها چیزی نبود جز درس خواندن «کبری»، و حالا به مدد آن بارقه الهی، کبری، تصمیم کبرایی گرفته بود تا دیگر در امور زائد و حشو وقت خود را صرف نکند. مدتی گذشت و کبری تمام فنون و مهارتهای خاص زنانه را فرا گرفت تا این که در یک روز گرم تابستانی پسر همسایه یعنی اکبر آقا به اتفاق پدر و مادر خود به خواستگاری کبری آمدند. ازدواج با اکبر آقا دومین تصمیم کبرای «کبری» بود و با این تصمیم یکبار دیگر زندگی خود را متحول نمود. اکبر آقا شوهر کبری، از عناصر ذینفوذ محل به شمار میرفت و در فعالیتهای خداپسندانه شرکت میکرد اکبر آقا درس خوانده بود اما خوب میدانست از درس و کتاب چیزی عاید او نخواهد شد به خاطر همین وارد کارهای خداپسندانه شد همچون عضویت در شورای محل و فعالیت به نفع حزب حاکم محل و دفاع از ارزشهای خاص و خداپسندانه فلان حزب محل و.... تا اینکه خداوند به زندگی این دو زوج خوشبخت نظر لطفی کرد و حالا آنها در محل برو و بیایی برای خود پیدا کردند و از قبل اینگونه فعالیتهای خداپسندانه مال و اموال خوبی بدست آوردهاند و تا جایی که من اطلاع دارم بخش زیادی را هم خداوند برای روز قیامت آنها، و قبر و برزخشان ذخیره نموده، تا در آنجا هم این بندگان خوب خدا به زحمت نیفتند. کبری، دیگر آن دختر ساده نبود حالا لباسهای فاخر میپوشید و از زیورآلات گرانبها استفاده میکرد و مراسمهایی در جهت ترویج ارزشهای دینی برگزار میکرد مثلا سفره حضرت عباس پهن میکرد به چه بزرگی!! و بعد با همان لباسهای فاخر وارد مجلس میشد، اهل محل اتفاق نظر داشتند که «کبری» یک شخصیت نظر کرده و خاصی دارد و از طرف موجوداتی فرا زمینی مورد حمایت قرار میگیرد. اینکه میگویم همه اهل محل اتفاق نظر دارند شما نباید ذرهای تردید بخود راه دهید! چون یکدفعه یک نفر از زنان فامیل - او هم در کارهای خداپسندانه بود - در این مساله شک کرد و خواست با کبری مختصر رقابتی کند او ماشین لوکس همسر و برخی از زیورآلات خود را با خود به مجلس و مهمانی کبری آورد، و بعد چشمتان روز بعد نبیند .... کبری زن دلسوزی هم بود و از همه مهمتر تاجایی که میتوانست از امر و به معروف و نهی از منکر هم کوتاهی نمیکرد. در نزدیکی خانهی آنها زن جوانی بود که با وجود مشقتها و سختیهای طاقتفرسای زندگی تلاش میکرد درس بخواند و تحصیلات خود را ادامه بدهد کبری وقتی با او برخورد میکرد دلش برای او میسوخت و میخواست به او بفهماند: «مسیر زندگیاش را غلط انتخاب نموده، هوش و ذکاوت در سوزاندن فسفر و استفاده از سلولهای خاکستری مغز نیست! بلکه آدم باهوش آدمی است که در عین آک و بیمصرف ماندن مغزش به تمام خواستههایش برسد»، و البته این مسالهای بود که زن همسایه نمیفهمید و کبری خیلی دلش برای او میسوخت. وضع مالی کبری و اکبر تا اندازهای خوب شد که دیگر کبری در خانه کار نمیکرد و کلفتهای زیادی در خانه داشت و حتی اکبر و کبری، به یمن و برکت این بهبود P.H.D خود را هم خریداری کردند و حالا آنها در کنفرانسهای بینالمللی شرکت میکردند و کبری در مورد رازها و اسرار تصمیم کبرای خود صحبت میکرد و حتی مستندی هم تحت همین عنوان تولید و بین مردم توزیع شد، مطمئنا دست شما هم رسیده است. الان حال و روز کبری خیلی خوب است و تنها رنجش خاطری که کبری دارد از دو مساله آزار دهنده است: یکی نوع کارهای خداپسندانهی اکبرآقا در مورد زنهای جوان است اکبرآقا مدتی است خرجی خانهی زنهای زیبای محل را میدهد و این کار خداپسندانه باعث میشود کمتر به خانه بیاید. و دومین مساله؛ کبری نگران دوام و بقا حزب حاکم است اگر روزی بیاید که... کبری لبهایش را میگزد و چند بار اذکار خاص استعاذه را میخواند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 8 قبل از ظهر توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 5 قبل از ظهر توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط رهگذر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام باور کن آشنایی و معنایش زیر سنگهای پیش داوری و خودخواهی و خودشیفتگی مخفی شده، کی دنبال آشناییه؟ دوست داشتن پیشکش! ما هنوز در حد یک اشنا هم نیستیم. اگه باور نداری پس شروع کن و امتحان کن ببین تا چه حد راه بازه!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 5 قبل از ظهر توسط رهگذر
|
|
||